ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

پنجشنبه، 31 فروردین، 1385

 

 

با سلام سال جدید رو با یه خونه تکونی حسابی و تغییر در قالب اغاز کردم و با غزل سیب مهتاب در خدمت شما هستم . امیدوارم من را از نظرات ارزشمندتان محروم ننمایید

سیب مهتاب

 

ابر دستی به نگاه تر مهتاب کشید

بعد باران شد و چشمان مرا اب کشید

 

گفت : شادی بکش اما پسرک درد کشید

گفت : بابا بکش اما پسرک قاب کشید


اه ای ماهی تبعیدی این حوض بگو

سیب مهتاب چه از طعنه شبتاب کشید !

 

مانده از ماه نگاه تو چه ترسیم کند

انکه از همهمه ای رستم و سهراب کشید

 

ای دریا !  تو که همسنگر بابا بودی

می توان دست از ان گوهر نایاب کشید ؟!

 

نرگس غنچه که زندانی مردم شده است

کار نیلوفر ما نیز به مرداب کشید

 

باز هم غیرت دریا که شبی موجی شد

دهن خاکی این طائفه را اب کشید

 

نمره نوبت نقاشی او بیست نشد

تا پدر عکس خودش را به رخ قاب کشید ...

 

تا همیشه شاعر باشید
محمد حسین  نعمتی
فروردین 85

 

 

 


پیام‌هاى شما عزیزان ( 27 نظر )




 

یکشنبه، 28 اسفند، 1384

 

 

با سلام امیدوارم سال خوبی داشته باشید همراه با موفقیت با غزال ساده در خدمتتون هستم امیدوارم همیشه سربلند باشید .

نوروزتان پیروز

محمد حسین نعمتی

غزال ساده

غزال ساده  که همزاد شهر من شده ای

فرشته ای که گرفتار اهرمن شده ای

 

شهید مسلخ عشقی و راست می گویند

که در لباس غزلهای خود کفن شده ای

 

وجود ماه مرا تاب جلوه کردن نیست

از ان زمان که تو خورشید انجمن شده ای

 

به بوی پیرهنت دلخوشیم ما و خودت

دوباره دست به دامان پیرهن شده ای !

 

تو مرغ باغ بهاری چطورمی گویی ؟؟

اسیر بچه کلاغان بد دهن شده ای ؟!

 

کشیده اند به مرداب کینه مردی را

خوشا به حال خودت نازنین که زن شده ای !!!

 

چه عاشقانه به شعرم نگاه میکردی

" توهم در اینه مجذوب " خویشتن شده ای

 

به این ترانه بخندیم یا که گریه کنیم ؟

غزال ساده که همزاد شهر من شد ه ای

 

 

 محمد حسین نعمتی - اسفند ۸۴

 

 


پیام‌هاى شما عزیزان ( 25 نظر )




 

یکشنبه، 7 اسفند، 1384

 

 

 

این روزها که می گذرد حالم خیلی گرفته ، گاهی فکر می کنم بزنم برم واسه خودم چند ماهی این بر و اون بر فارغ از این تنگ نظری ها قدر نشناسی ها بی مرامی ها نمی دانم شاید هم نوبت من باشد که شمشیرها را دریابم  چی بگم  خدا اخر عاقبت همه شاعرا را بخیر کنه ... خدا جون خودت این اتیش و  به پا کردی  خودت یه جوری ردیفش کن ! ممنون ........

 

گلایه ...

 

گلایه ای است ولی مختصر به چند نفر

نصیحتی است ولو بی ثمر به چند نفر

 

من از زیارت خورشید امدم آری

که باز هدیه کنم بال و پر به چند نفر

 

چه داستان غریبی است از اهالی باغ

که چوب داده برای تبر به چند نفر؟؟!!

 

بگو چه بر سر گلهای باغ می آمد؟؟

نمی رسید اگر این خبر به چند نفر

 

سیاوشیم که در شعله ها نمی سوزیم

تهمتنیم ولی یک نفر به چند نفر؟؟

 

هزار بیت اگر بر کنی نمی آید

لباس فاخر اهل هنر به چند نفر!!

 

به زور حرف شما نیست می برد تا عرش

خدا که داشته باشد نظر به چند نفر

 

به چترها !!  به سیاهی !!  بخند باران جان !

به این  تفکر عصر هجر!!!  به چند نفر!!!

 

من ایستاده ام اینجا چگونه است خدا

نداده ذره ای اما جگر به چند نفر!!

 

زبان غلاف نمودم و گرنه می دیدید

که آبرو به که ماند ؟؟ که سر به چند نفر؟؟

 

*****

 

هزار سال گذشت و هنوز می گویند:

حسین رفته ولی یک نفر به چند نفر؟؟!!

 

محمد حسین نعمتی  

 

 


پیام‌هاى شما عزیزان ( 30 نظر )




 

پنجشنبه، 13 بهمن، 1384

 

 

 سلام حضرت دریا چقدر دلتنگی              احد احد غمی و بدر بدر دلتنگی

 

با سلام درد سر های شب شعر ماه ساقی باعث شد

 تا نتونم به موقع به روز کنم

قربون امام حسین برم درد سر هاش هم یه طعم خوش داره به هر حال این غزل را تقدیم می کنم

 به ماه و سقای کربلا حضرت ابالفضل (ع)

البته این قسمتی از یک غزل است که سر فرصت تمام ان را در می خوانید

چشمه نه رود نه صد گام فراتر دریا

نسل خورشید پدر اینه -  مادر دریا

 

ماه را فکر لب تشنه ماهیها کشت

فکر ان لحظه که افتد نگهش بر دریا

 

زمزم اینه خوبی است که لب تر می کرد

باز می داد به فرزند پیمبر دریا

 

هیچ دریا که سراسیمه پی رود نرفت

نه تو هر رود روانی و نه او هر دریا

 

ساحل این لب حشکیده گواه است هنوز

اب دیدیم و نکردیم لبی تر دریا

 

بوسه حضرت حورشید به پیشانی ماه

مرگ یک رود در اغوش برادر دریا

 

ماه  هم رفت تو ماندی و صف مرجانها

نرسیدست ولی قصه به اخر دریا...

 

 

................

 

یا علی . محمد حسین نعمتی تهران ۱۳ بهمن ۱۳۸۳

 

 

 

 


پیام‌هاى شما عزیزان ( 14 نظر )




 

جمعه، 16 دى، 1384

 

 

 

 


به نام دوست

امروز 17 دی ماه است و

سرما دیگر تنها . آن سوی پنجره نیست...

یک سال می شود که تو رفتی و من هنوز

یک لحظه ام به رفتنت عادت نکرده ام

سپاس خدایی را که سرود :

تو را مرا عشق را و اشک را

سیب را

باران را ...

سلام حضرت دریا چقدر دلتنگی

از اینکه حنجره ات دست گوش ماهی هاست ...

می دانم امروز فرشته ها سالروز تولدت را جشن گرفته اند

و مردم شهر .....

خوب می دانم

بعد از تو کودکان دبستانی افسانه

مردی که در باران آمد ....

را می خوانند

چطور می توان سرود تو را دریا را بی نهایت را - بابا را........

چقدر ساده غزل خداحافظی را خواندی ...

می گویند : نامه هایم به تو نمی رسد

برایت صلوات می فرستم ...

 

 


پیام‌هاى شما عزیزان ( 39 نظر )

 




 

یکشنبه، 29 آبان، 1384

 

 

با سلام

لبخند

لبخند می زند .........

 به انکه  این غزل را به من هدیه کرد  

 

لبخند می زنی دلمان عاشقت شود

این چشمهای بسته زبان عاشقت شود

 

صیاد چشم راه به جایی نمی برد

وقتی که دست و تیر و کمان عاشقت شود

 

موهات را به شانه باران سپرده ای

طولی نمی کشد که جهان عاشقت شود

 

این شعر را مقابل باران گذاشتم

تا واژه های تشنه آن عاشقت شود

 

می ترسم از نگاه اهوراییت که باز

درکوچه هر چه مرد جوان عاشقت شود

 

 ****

با تیک تاک ثانیه های می تپد دلم

چیزی نمانده تا که زمان عاشقت شود

 

چیزی نمانده تا همه شهر یکصدا

در یک طلوع پر هیجان عاشقت شود

 

پس می شود که زاده پاییز باشی و

کاری کنی که فصل خزان عاشقت شود

 

****** 

امشب برای شاعر گمنام این غزل

این شعر را دوباره بخوان عاشقت شود

 

 

محمد حسین نعمتی پاییز ۸۴

 

***

لبخند می زنی ؟؟؟

دکلمه این شعر را از اینجا دانلود کنید

 

 


پیام‌هاى شما عزیزان ( 45 نظر )




 

دوشنبه، 9 آبان، 1384

 

 

 به دوست عزیزم  که از قبیله عشق است

باتو

کجا خریده ای یک آسمان لطافت را

نگاه عاشق و دستان ریز بافت را

 

چه طور می شود آخر که خرج کرده خدا

در آفرینشتان آینقدر ظرافت را

 

ببین که حلقه اشکم بدور عکس شما

چه طور می کند  این روزها طوافت را

 

قرار بود که من مرد قصه ات باشم

که من صدا بزنم مرغ کوه قافت را

 

ولی چه شد که به یک باره ابرهای سیاه

گرفت نیلی آن آسمان صافت را

 

تو از قبیله عشقی ... بهار زاده شدی

به نام غم نبریدند بند نافت را

******  

سلام فصل زمستان ... بیا و خوبی کن

بگیر از سر گلهای ما لحافت را

****

سپند دود کن آری و ان یکاد بخوان

به غم گره زده شاید کسی کلافت را

 

سکوت می کنی اما دوباره می پرسم

کجا خریده ای یک آسمان لطافت را

 

 

*************************************

محمد حسین نعمتی - پاییز ۸۴

 

دکلمه این شعر را از اینجا دانلود نمایید

 

داغ کن - کلوب دات کام


 
 
ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

موفقيت گالری عکس ساده غزل :

چندی پيش سايت خبری bbc persian مسابقه ای با موضوع آب برگزار نمود که بعد از اتمام آن عکس ارسالی من به عنوان نفر اول برگزيده شد جهت اطلاع بيشتر می توانيد به اين سايت مراجعه نماييد.

 

اين سايت در توضيح عکس چنين آورده است:

همه آنچه در اين عکس ساده و زيبا حضور دارد، مانند نور و نقش، بازتابی از کيفيت آب است.

 

*********************************************

 گالری شعر و صدا و موسيقی راه اندازی شد

با ياری خداوند و  لطف دوستان از اين به بعد می توانيد دکلمه اشعار را با صدای خودم و دوست عزيزم فرامرز بشنويد با تشکر از همکاری صميمانه دوست گراميم امين که در تهيه و ضبط ما را ياری نمودند

 





 

شنبه، 30 مهر، 1384

 

 

 ايام شهادت مولا امير المومنين(ع) را به شما عزيزان عاشق تسليت عرض می نمايم

 توضيح : اين غزل در حال و هوای ميلاد ان بزرگوار سروده شده هنگامی که سربازهای مهاجم حرمش را در ميان گرفته بودند و دل ما چون کبوتری حال و هوای راهی شدن داشت.

 

عيد است اما چه عيدي ، وقتي كه مولا اسيرند

يك عمر در حصر يك قاب ، امروز هم زير تيرند

 

زير هجوم گلوله ، تا بارگاه تو رفتم

مولا بگو كفترانت بايد كجا جا بگيرند ؟

 

انگار مرغان عاشق تصميم رفتن ندارند

ترجيح دادند اينجا پای ضريحت بميرند

 

ميدانم آقا به فكر اين كودكان يتيمي

آينها كه محتاج نان و خرما و يك كاسه شيرند

 

يك وقت سيلي و حسرت ،‌ يك وقت تيغ و گلوله

مولا يتيمان كوفه اين روزها سير سيرند

 

آقا مگر بدر و خيبر با اين جماعت چه كرديد

اما نه انگار آنها زخمي روز غديرند

 

با چرخش ذوالفقارت اين گرگها را درو كن

مگذار در ملك حيدر اين خارها پا بگيرند

 

سربازهاي مهاجم‌ انگار مستند ، دزدند

يك وقت عشق شما را از شعرهايم نگيرند

 

هر چند مردان كوفه ، خوش با شما تا نكردند

اين روزها نخلها هم شرمنده و سر بزيرند

 

اين گفتگويي صميمي بين مريد و مراد است

آقا خودش اين غزل را از عاشقش مي پذيرند

 

يا علی --محمد حسين نعمتی






 

پنجشنبه، 28 مهر، 1384

 

 

اين غزل را تقديم می کنم به مردی

 که در باران نيامد :

ديکته

بنويس...با با .... آب ....

بابا .....

 اب  .....

باشد

اما بگو تا کی دلم بی تاب باشد

آقا معلم گوش کن سخت است مردی

تنهاترين نيلوفر مرداب باشد

اين حرفها را گوش کن شايد که فردا

عکس من و عکس تو توی قاب باشد

خورشيد را کشتيد شب شد خوب کافی است

بگذار حالا لااقل مهتاب باشد !!!

سيلی بزن سيلی بزن عيبی ندارد

سيلی بزن سيلی که شايد خواب باشد

بنويس بابا باز بابا باز بابا

بنويس بابا يک طلای ناب باشد

اين واژه ها را تا قيامت می نويسم

اما بگو تا کی دلم بی تاب باشد

 *************

اين غزل را با صدای خودم و دوست عزيزم فرامرز بشنويد

دانلود نماييد

 

 





 

يكشنبه، 3 مهر، 1384

 

وا کن دوباره پنجره ها را به روی من

تا پر شود فضای اتاقت ز بوی من

عقلت کشيده است که دوری و دوستی

اما دلت کشيده بيايی به سوی من

شايد تو هم به درد منی مبتلا عزيز

 عمريست تار بسته تمام گلوی من

دٍ دٍ دٍ دوس دٍدٍ بگو دوست دارمت

دٍ دٍ دٍ ديدنت همه آرزوی من

اينجا چه باشکوه غزل نا تمام ماند

دريای چشمهای تو و مرگ قوی من

*******************

اين شعر را با صدای خودم و دوست عزيزم فرامرز دانلود کنيد

با تشکر از دوست عزيزم امين که در تهيه ان ما را ياری

 نمودند






 

سه شنبه، 8 شهريور، 1384

 

از گالری عکس و موسيقی و شعر  

ساده غزل

ديدن نماييد

sadehghazal.multiply

 






 

پنجشنبه، 20 مرداد، 1384

 

با سلام

غير از غم و اندوه . بجز غصه و ماتم

چيز دگری قسمت ما نيست در عالم

چشمان تو بانو همه دلخوشيم بود

روزی که در اين دار بلا پای نهادم

                                                           افتاده ام از اوج و از گندم و شيطان

                                                             جز چشم دل انگيز شما نيست به يادم

مگذار بگويم چه کسی راه مرا زد

مگذار بکئويم چه کسی داد به بادم

با ياد تو هر گوشه اين شهر بهشت است

تو حضرت حوايی و من حضرت آدم

بانو غزل ساده من را بپذيريد

خواهيد نخواهيد همين است سوادم





 

سه شنبه، 11 اسفند، 1383

 

نامه غزل

اين غزل نيست كه يك نامه برايت بابا

قصه انكه شبی داشت هوايت بابا

قصه انكه فقط يك اين دل عاشق را داشت

زندگی گفت كه اين نيست بهايت بابا

چه كسی از گل و از چشمه و از دامن كوه

از من ساده تو را كرد جدايت بابا

پای ان چشمه - لب اب زمين كاشته است

باز يك دسته گل ياس به جايت بابا

چه بگويم ؟؟؟ تو بگو - چشمه كه از من پرسيد

كو طنين نفست عطر صدايت بابا

رفتنت دست خودت نيست خودم می دانم

می روی وعده ديدار قيامت بابا

                                                          به ياد پدر


 





 

شنبه، 3 بهمن، 1383

 

سبحان من يميت و يحيی و لا اله

الی هو الذی اخذالعهد فی الست

پدر رفت ....... 

                   بزرگ بود و از اهالی امروز

                                                 و با تمام افقهای باز نسبت داشت

                                    .............. و هيچ فکر نکرد که ما ميان پريشانی تلفظ درها

                          برای خوردن يک سيب چقدر تنها مانديم

سانحه ای دلخراش در شامگاه ۱۷ دی ماه گرمای خانه را از ما گرفت

سالها صبر ببايد پدر پير فلک را              تا دگر مادر گيتی چو تو فرزند بزايد

بدينوسيله از کليه عزيزانی که در مجلس تدفين - تشييع و بزرگداشت

مرحوم حاج جواد نعمتی شرکت نمودند کمال تشکر را به عمل می اورم

با تشکر فرزندش محمدحسين نعمتی


 




 

شنبه، 21 آذر، 1383 

امشب امشب شهابها همه از دوری رخت

 خود را به آب و آتش ديدار می زنند

وقتی تو آمدی نفس ابرها گرفت

باران اشک بر رخ تبدار می زنند

برپرده های جان و دلم چنگ می زنند

چنگی ز سرخوشی به دل تار می زنند

شرم از نگاه غمزده من نمی کنند

با طبل رعد نام تو را جار می زنند

من عاشقم عزيز دلم فرق می کنم

با قاب و پوستری که به ديوار می زنند

 






 

دوشنبه، 2 شهريور، 1383

 

اين غزل هم تقديم به همه چشم انتظارها

سوت قطار

 

سوت قطار ريل شما می روی چه بد

بانو دلم برای شما تنگ می شود

خورشيد پشت ابر چرا گريه می کنی

اين گريه های ما که بجايی نمی رسد

تقدير ماست اين که تو آزاد می روی

ما هم اسير عشق تو باشيم تا ابد

اصلا چرا جدايی و اصلا چرا فراق

يک جای اين معادله ها لنگ می زند

آن روز اولی که خدا عهد می گرفت

حرفی که از جدايی من از شما نزد

با وعده شما که مرا راند از بهشت .............

ساز خدا مخالف قولش نمی زند

بانو ببين چقدر عزيزی که آسمان

هر جا روی به ميل شما رنگ می شود

رسم طبيعت است درست است يا غلط ؟!!

طاووس با کبوتر چاهی نمی پرد

اين قصه را برای تو کوتاه می کنم

بعد از تو عمر من به درازا نمی کشد

سوت قطار ريل و بانو که مانده است

دستی بساط شعر مرا جمع می کند

محمد حسين نعمتی  






 

چهارشنبه، 17 تير، 1383

 

این هم یک غزل تقدیم به شما

بر زخم هجر ما نمك چشمهاي تو
تنها نسيم ، قاصدك ، چشمهاي تو

تقصير كيست اينكه من اينگونه بي دلم؟
چرخ زمانه يا فلك چشمهاي تو

غم ، بي كسي و اينكه مرا ترك كرده اي
يعني تمام ماترك چشمهاي تو

من كوچكم ، بزرگ خودم را گرفته ام
شايد نيفتم از الك چشمهاي تو

سرباز و شاه و بي بي و شيطان ، چكاره اند
 روي دلم نشسته ، تك چشمهاي تو

من غرق اضطراب و تو از غيب با خبر
حتي نمي گزيد كك چشمهاي تو

گفتي به خيمه گاه خدا مي توان رسيد
آري ،:چگونه؟،: با كمك چشمهاي تو






 

چهارشنبه، 2 اردىبهشت، 1383

 

 

بعضی ادمها

مثل شيرهستند

سعی کنيد قبل از باز کردن

به تاريخ مصرفشان نگاه کنيد

 





 

دوشنبه، 29 دى، 1382

 

 

اين هم « قطعه ي » خداحافظي را تقديم به تمام23 همسفر سفر سبزمان كه و تمام انهايي كه در سفر 4 ساله دانشگاه با من بودند.

 

شنيده آخر خط مي شود خداحافظ

زپيش روي تو رد مي شود خداحافظ

 

                      هزار اشرفي خنده تا يك « عباسي »          

حساب كرده ، عدد مي شود خداحافظ

 

چقدر فرصت گل مي رود ز دستانم

چقدر زود نود مي شود خداحافظ

 

رديف آخر از احساس مي شود خالي

 و حال قافيه بد مي شود خداحافظ

 

و حوض كوچك چشمم براي 23 بار

دچار حالت مد مي شود خداحافظ

 

زمانه مثل شما « لم يلد و لم يولد»

دلم دوباره احد مي شود خداحافظ

 

دلم چقدر هواي گريستن دارد

ولي سلام تو سد مي شود خداحافظ

 

و خداحافظ تمام دل مشغولي هايم . تمام دلهره هاي جواني

 

و خداحافظتان تمامي بي قراري هايم -----